تبليغاتX
آرامش ما

آرامش ما

آرمينای ما آرامش ما

گزارش تصویری از کلاس اول ابتدایی

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط بابای آرمینا  | 

زنگ مدرسه

روز چهارشنبه ی هفته ی گذشته ، برای ما روزی به یاد موندنی بود ، روزی که آرمینا در کنار همکلاسی های دوران پیش دبستانی ، در صف کلاس اولی ها قرار گرفت و امروز که روز یکشنبه سوم مهرماست ، آغاز رسمی دوران تحصیلات ابتدایی اوست .

هرچند دبستانی که آرمینا رو ثبت نام کردیم هنوز حال و هوای تعطیلات تابستانی رو داشت و مراسم خاصی در این روز باشکوه برگزار نکردند ! ولی آرمینا خوشحال بود و در کنار دوستاش مشغول گپ و گفت و خوش و بش بود و بعد از اینکه نیم ساعتی رو با معلمشون توی کلاس گذروندند ، راضی و خوشحال برگشتیم خونه .

از نکات جالبی که این روز داشت این بود که معلم از آرمینا خانوم میخواد که یه شعر بخونه ، و  او هم بدون مطلعی شعر عربی ! کارتون " دورا و موزو " رو توی کلاس میخونه که اینم از تبعات دیدن کارتون های mbc 3   و نیکلودئون هستش.

نکته ی دیگه که باید در تاریخ این وبلاگ ثبت بشه ، عدم حضور مامان آرمینا بود که به دلیل مشغله ی کاری به دوره ای در تهران عزیمت نموده بود و نتونست آرمینا رو در این روز به یادموندنی همراهی کنه و البته مثل همیشه آقای پدر در کنار اون به همراه یکی از خاله هاش حضور تأثیرگذاری داشت

گزارش تصویری به همین زودی و در پست بعدی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط بابای آرمینا  | 

تولد دختر بهار

 

اردیبهشت ماه یعنی زمان دلبری دختر بهار

 

دختر بهار تولدت مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 8:5 قبل از ظهر  توسط بابای آرمینا  | 

عیدانه - بندر دیلم ، فروردین 1390

سال نو مبارک

ساحل زیبای دیلم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط بابای آرمینا  | 

نقاشی و یک نگاه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 1:20 بعد از ظهر  توسط بابای آرمینا  | 

گزارش تصویری از اولین روز مدرسه






+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط بابای آرمینا  | 

نامه من به دنيا

برگرفته از سایت دوسش

دنيای عزيز :

امروز دخترم رفتن به مدرسه را آغاز می کند و شرايط جديد ، تا مدتی به نظرش عجیب و غریب خواهد آمد . برای همين اميدوارم که تو با نرمش و با متانت با او رفتار کنی.

آخر می دانی ، دخترم تا به امروز پادشاه لانه خود و رییس حیاط خلوت بوده است . من هم همیشه دور و برش بودم تا بر زخمهایش مرهم گذارم و دردهایش را تسکین دهم .

اما اکنون – همه چیز در شرف دگرگونی است . 

امروز صبح ، او از خانه خارج خواهد شد ، برایم دست تکان خواهد داد و ماجراهای بزرگ زندگیش را که شامل مبارزه ، غم و اندوه و تاسف خوردن باشد ، آغاز خواهد کرد .

دخترم ، برای اینکه بتواند در این دنیا زندگی کند ، باید ایمان قوی ، عشق ، جرئت و جسارت داشته باشد .

پس ای دنیا ، امیدوارم که تو دستهای کوچکش را بگیری و چیزهایی را که بایستی در زندگی بیاموزد و بداند به او یاد بدهی . او را آموزش بده – اما ، اگر می توانی ، با ملایمت و محبت . به او یاد بده  که در این دنیا دربرابر هر آدم خبیث ، فردی قهرمان هست . که در برابر هر سیاستمدار فاسد ، رهبری فداکار و درست کردار و در مقابل هر دشمن ، دوستی مهربان وجود دارد . عجایب کتاب خلقت را به او بیاموز .

لحظاتی توام با آرامش به او ببخش تا درباره اسرار جاودانه پرندگان در آسمان ، زنبورها زیر نور آفتاب و گلها در تپه های سرسبز تعمق کند . به او یاد بده که شکست خوردن بسیار افتخار آمیزتر از به کار بردن خدعه ونیرنگ است .

ای دنیا ، به دخترم بیاموز که به افکارو عقایدش ایمان داشته باشد . هرچند دیگران آن را نادرست پندارند . به او یاد بده که نیروی اندیشه و قدرت بازویش را به بالاترین خریدار عرضه کند ، اما برای قلب و روح خود هرگز بهایی تعیین نکند .

به او بیاموز تا به عربده های اراذل گوش ندهد ... و هرگاه که تصور می کند حق با اوست ، از خود ايستادگي نشان دهد و براي رسيدن به هدفش بجنگد . 

اي دنيا ،‌ به ملايمت به او درس زندگي بياموز ، اما نازپرورده اش مكن ، چرا که فولاد تنها در مجاورت آتش ،‌ آبديده و محكم مي شود  .

اين خواسته بزرگی است  دنیا ، مي دانم . اما ببين چه كار مي تواني بكني . دخترک من موجودی است کوچک و نازنين .

                                                                                                                        

                                                                                            

+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط بابای آرمینا  | 

و ... نوشتن آغاز شد

روز پنجشنبه ی این هفته ، روز بسیار مهمی ست و آرمینای ما وارد دوران پیش دبستانی میشه !

و برگی از دفتر زندگی اش ورق می خورد ... نمی تونم احساس خودم رو بیان کنم و به عهده ی مامانش می ذارم که قراره برای این روز یه مطلب بزنه

اینم اولین عکس دوران مدرسه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط بابای آرمینا  | 

برای پنجمین سال تولد

نگاهت را قاب مي گيرم

                       در پس آن لبخند


که به من، شور و نشاط زندگي مي بخشد

امروز روز توست...

تولدت مبارک


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 4:59 بعد از ظهر  توسط مامان آرمينا  | 

سال نو - آتلیه

در شلوغی و گیرو دار قبل و بعد از عید فرصت نشد که برای سال نو پست جدیدی بزنم ... امیدوارم سال ۸۹ سالی پر از موفقیت و شادکامی برای همگان باشد .

در آستانه ی جشن تولد پنج سالگی آرمینا ، بالاخره تونستیم با هزار کلک خانوم رو متقاعد به عکس گرفتن با این موهای بلند کنیم و تا تونستیم ازش عکس گرفتیم .

اینم عکساش و اینم آپدیت بلند و بالای وبلاگ در سال جدید 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 10:59 قبل از ظهر  توسط بابای آرمینا  |